تولدت مبارک عزیزم
شب چهارشنبه ای که قراربودبریم بیمارستان اصلا خوابمون نمی برد.اخرین شبی بودکه که شیرین دروجودمن بودومن از اومی خواستم تا فردامواظب خودش باشدچون اینجا خیلی ها منتظرش بودند.روزبعدکه16اردیبهشت 83بودساعت 5پاشدیم من ورضا قران می خوندیم سوره های مریم-یوسف- واقعه- یاسین ساعت 6به طرف بیمارستان راه افتادیم مامان رضا ورضوان ورضیه هم اومده بودندتاساعت 7معطل بودیم تااینکه مسئولش اومدوفرمها رودادوماپرکردیم.اتاق 14رابه مادادندمن لباسهایم روعوض کردم وتاساعت 10منتظردکترشدیم زمان خیلی کندمی گذشت وهمه استرس داشتندچون بچه قراربوداواسط خرداددنیابیادوحالایکماه زودترشده بود. من رو داخل اتاق عمل بردندوکارهای مقدماتی روانجام دادنداون روزها مصادف بودباتولدپیامبرومن عیدی سلامت بچه روخواستم .امپول بیهوشی روکه زدندگلوم سوخت ودیگه هیچی نفهمیدم.نیم ساعت بعدبچه رواوردندبیرون وساعت 11:30هم من رو.روزخیلی سختی بود خیلی دردداشتم .دلم می خواست بچه روببینم وحالش روبپرسم اماحرف نمی تونستم بزنم بی اختیارزدم زیرگریه صداهای درهم بقیه روشنیدم که می گفتن خداروشکربچه سالمه واین بارگریه من ازخوشحالی بود...
**************************************
خدایا
هرگزنگویمت که بیا...دست من بگیر!
عمری گرفته ای .
مبادارهاکنی!...


تولدت مبارک عزیزم
